تبليغاتX
زندگی ما

سلام دوست جونا

دیشب با دوستام رفته بودم بازار که لباسی رو که قبلش دیده بودم بخرم.قرار بود آقاهه رنگ بندیش رو بیاره.رفتیم دیدیم همه رنگهاش خوشکلن.

لباسه از جنس ریون بود.چسبون و کوتاه.خیلی نانازه.۲ رنگ مشکی با طرحهای مختلف و یه قرمزش رو برداشتم و رفتم تو اتاق پرو.قرمز رو که پوشیدم دوستام گفتن همین قشنگه برش دار.مشکی ها رو هم که یکی یکی پوشیدم گفتن همین قشنگه.

خلاصه ۲ دور هر سه تاش رو پرو کردم و بچه ها یکی از مشکی هارو پسندیدن ولی خودم دلم قرمز می خواست.البته مشکیه بیشتر بهم می اومد.خلاصه یکی از مشکی ها  که بچه ها تاییدش کردن رو برداشتم.همون موقع هم یه اس ام اس فرستادم واسه جوجو که :

یه پیرهن خیلی خوشکل دیدم قرمز یا مشکی؟ تو بگو

می خوام واسه تو بپوشم .همین جوری بگو.

جوابی نیومد و ما هم خریدیم و اومدیم بیرون.چند قدم رقته بودیم که اس ام اس اومد:قرمز

من هم ذوق خرکی ای کردم و به بچه ها گفتم بریم قرمزش رو بگیریم و اینجوری شد که الان یه لباس قرمز جینگولی دارم که بسی مشتاقم واسه شوشو بپوشمش

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت 18:52 توسط فرام |

سلام سلام

من بعد از مدتها فرصت کردم بیام و راحت بشینم و بنویسم

من و جوجو با سه تا از دوستامون واسه یه هفته رفتیم ترکیه.جاتون خالی واقعا عالی بود.یه هفته بدون استرس.هوا عالی ،همه جا تمیز و قشنگ.

ما چهارشنبه 14 مرداد رفتیم تهران و از اونجا ساعت 2:۳۰ صبح پنج شنبه پرواز داشتیم واسه ازمیر.یک ساعت و نیم پرواز بود.ساعت اونجا هم یک ساعت و نیم از ما عقب تر بود.خلاصه اینکه ما صبح زود رسیدیم ازمیر و از اونجا تا هتل یه ۴۰ دقیقه ای راه بود که با مینی بوس ما رو بردن.

خورشید داشت بالا می اومد واینقدر مسیری که می رفتیم قشنگ بود که خواب از کله ام پرید.

صبح که رسیدیم گفتند اتاقتون رو ساعت ۱۰ تحویل می دیم.ما هم یه چرخی تو محوطه هتل زدیم و ساعت ۷ رفتیم صبحانه خوردیم.بعدش تو رختکن لباس عوض کردیم و پریدیم تو آب تا ساعت ۱۰ که اتاق حاضر شد.

روز اول و دوم تو هتل بودیم.همه چیز عالی بود.هتل ۲ تا استخر ۱.۴۰ و ۱.۸۰ داشت و یه استخر واسه بچه ها و یه حوض واسه نی نی ها.تو فاصله دو سه متری از استخر هم دریا بود.

غذاها هم متنوع بود.شاید چند تا عکس بزارم.

هر روز صبح ساعت ۱۰:۱۵ ایروبیک بود. ظهر هم مسابقه می ذاشتن و بعدش کنار استخر همه یه مدل می رقصیدن.شبها هم ساعت ۱۰ برنامه داشتن و بعدش باز همون رقص که خاطره شد واسمون.

عصر روز سوم تور کوشاداسی داشتیم که یه شهر ساحلی کوچیک و بامزه اس.

تور پارک آبی آدالند رفتیم که بزرگترین پارک آبی اروپاست.خیلی خیلی باحال بود.من و جوجو یه تونل با تیوپ دوقلو رفتیم که حال داد.

یه صفحه هم بود که زرد بود و به صورت وی انگلیسی و شیب وحشتناکی داشت و با تیوپ از اون می انداختنت پایین و چند بار که به صورت زیگ زاگ بالا و پایین می رفتی سرعتت صفر میشد و با کمک دستات خودت رو می انداختی تو صفحه شیب دار باریکی که پایینش استخر بود.(گرفتید دیگه؟)

من اول گفتم اینو نمیام و نرفتم بالا ولی از پایین هی نگاه کردم و شیر شدم و یه تیوپ گرفتم دستم و از پله ها رفتم بالا.جوجو منو دید و خوشحال شد.

نوبتم که نزدیک میشد جا زدم و گفتم می خوام برگردم.یه دختره قبل از من رفت و یه جیغ وحشتناکی کشید .من که نشستم رو تیوپ به آقاهه گفتم می خوام برگردم خندید و گفت نمیشه.تو طرف تیوپ رو گرفتند و منو هل دادن پایین.اونقدر شیبش زیاد بود که زیر پاتو نمی دیدی و فکر می کردی سقوط آزاد می کنی ولی اصلا تیوپ از صفحه جدا نمیشه.چنان جیغی زدم که....

اون بالایی ها به شوشو گفته بودن رفتی پایین بهش آب قند بده.

خلاصه بعد از پایین نوبت بالا رفتن بود.از صفحه که بالا میرفتی اینقدر سرعت داشتی که حس می کردی آخرش پرت میشی بیرون

ویو پول و رین دنس که این یکی خیلی خیلی توپ بود.آخر رین دنس(رقص باران) آهنگ یالا مهدی اسدی رو گذاشتن و به ایرانی ها حال دادن.جالب اینجا بود که تو پارک همه ایرانی بودن و هرجا می رفتی ایرانی ها رو می دیدیسرسره های آبی هم که من هیچ کدوم رو نرفتم.

یه تور ازمیر هم رفتیم که واسه دیدن شهر و خرید بود.من که تو ایکیا خودم رو خفه کردم.

یه روز هم من و شوشو و دوستش و خانمش چهارتایی رفتیم کوشاداسی و گشتیم و خوردیم و خرید کردیم.کباب ترکی هم خوردیم که خوشم نیومد.خودمون انگار بهتر درست می کنیم!

یه روز هم رفتیم شهر تاریخی افسوس رو دیدیم که بزرگ و باشکوه بود.آخر شهر هم یه نمایش گلادیاتور اجرا کردن که بامزه بود.

بقیه روزها تو هتل بودیم.اونجا هم انقدر خوب بود که آدم دلش نمی خواست از هتل بیرون بره.

راستی شب اول تو مسابقه بینگو(دبلنا) برنده شدم و یه ماساژ کف بردم که ۲۵ یورو بود و ۱۵ یورو دیگه دادم و رفتم ماساژ روغن و حالشو بردم.بعد از ماساژ کرخت و خواب آلود بودم ولی تجربه خوبی بود.

اینم بگم که وقت برگشت هواپیما تـأخیر داشت و پرواز تهران به شهرمون رو از دست دادیم و یه روز موندیم تهران خونه خاله شوشو.

جمعه ۲۳ وم صبح  رسیدیم خونه و خسته خسته بودیم.خوابیدیم تا ظهر و ظهر بعد از یه هفته تفریح دعوایی جانانه کردیم و حال همو گرفتیم که توضیح نمیدم تا یادم بره.امیدوارم آدم شیم و دیگه از این کارا نکنیم.ناهار رفتیم پیش مامیم و اونجا مجبور شدیم با هم حرف بزنیم.

بعدش که اومدم سرکار بهم زنگ زد و منت کشی کرد.گفت دلم تنگ شده ،عادت کرده بودم صبح ار خواب بیدار میشم ببینمت.من ولی باهاش قهر بودم تا اینکه کم کم آشتی کردم.

اینم مخصوص شوشو:شوشوی نازم خیلی دوستت دارم عزیزم.دیوونتم

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/05/31ساعت 18:54 توسط فرام |

سلام دوست جونام

من خیلی ناراحتم که این روزها نمیام نت و خاطراتم رو نمی نویسم.روزهای تلخ و شیرین زیاد داشتم.از مسافرت دو روزه به شیراز و بحث بین جوجو و داداش کوچیکه و خانوادم باغ رفتن و شنا و گرفتن عضلات گردنم و ...

قهر بودن با خانوادم

از محبتهای جوجو از دعوا کردنمون سر خانواده ام و ...

صحبت با بابام و گفتن دلخوریها

این روزها باز اوضاع زندگیمون عشقولانه است.هر هفته که میرم خونه مهمون دعوت می کنم.از بس اینجا تنهام و دلم واسه همه تنگ میشه.

پنج شنبه گذشته دوست همسری با خانومش اومدن خونمون و تا ساعت ۱ شب با هم بودیم.خوش گذشت.قراره باهاشون بریم مسافرت.می دونم کلی خوش می گذره

جمعه هم عمه کوچیکم رو دعوت کردم و ناهار قورمه سبزی و مرغ پختم.قورمه ام جا نیفتاده بود و مثل همیشه نبود.عصرش هم آب طالبی بستنی درست کردم ولی به هوای بستنی اصلا شکر نریختم جاتون خالی مزه آب می داد.خلاصه آبروم رفت

هفته گذشته ۲ بار با مامی رفتیم استخر.جاتون خالی.البته مایوم رو بار دوم جا گذاشتم و حالم گرفته شد.تو اون هفته از دوشنبه تا آخر هفته هر روز رفتم خونمون.آخه مهمانسرا آبش قطع بود و این بهانه خوبی بود واسه اینجا نموندن

بدیش به اینه که روزهایی که از خونه میایم سر کار دیر میرسیم و خستگی داره.اگه این ۲ مورد نبود یه شب هم تو این شهر دور از جوجو و خونمون نمی موندم

خیلی سخته

ولش کن ناله بسه.خدا رو شکر که من یه کار دولتی دارم و خیالم از بابت کار راحته.

فردا هم باید مرخصی ساعتی بگیرم و برم شهرمون واسه کارای پاسپورتم.آخ جون خونه

پ.ن:راستی داداشیم مهربون شده و روابطمون حسنه شده.حالا که با این داداشم خوبیم با مامان و بابا و داداش کوچیکه ...

کی میشه همه با هم خوب باشیم؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت 20:55 توسط فرام |

سلام دوستای گلم

دلم واسه همتون تنگ شده.دلم ضعف میره واسه خوندن مطالبتون.من خوبم جوجوم هم خوبه.حسابی گرفتارم.به نت هم دسترسی ندارم.

از شروع سال جدید سر کار جدیدی میرم که با خونمون یک ساعت و نیم فاصله داره واسه همین من فقط هفته ای دو بار میرم خونه.وسط هفته و آخر هفته.

تحمل دوری از جوجو برام سخته برای اون سخت تر.اونقدر غصه دار بود روزهای اول که من اینجا موندم و نرفتم خونه.

خیلی سخته ولی باید تحمل کرد.

وقتی میرم خونه جوجو از خوشحالی رو پاش بند نیست.همه جا رو تمیز کرده و منتظر خانمشه.اونقدر بهم محبت میکنه که دل کندن ازش و برگشتن برام سخت میشه.دعا کنید زودتر منتقل بشم شهرمون

روابطمون شدید عشقولانست.واقعا خدا رو شکر می کنم.راستی هفته پیش ماشین ثبت نامی مون اومد

جمعه هم مامانم اینا رو دعوت کردم و شیرینی ماشین خوردن.البته شیرین نبود واسه ناهار باکمک مامی کباب درست کردیم.جاتون خالی.

از اول سال رفت و آمد می کردم تا اینکه اداره بهمون (من و همکارام)مهمانسرا داد.اوایل که همه وقتم تو راه تلف میشد و فرصت نوشتن نداشتم بعدش هم که موندگار شدم بعداز ظهرها اضافه کاری بود و شب که میرسیدم خونه مثل جسد بودم.این روزها سرم خلوت تره بیشتر میام نت

دوستتون دارم

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/30ساعت 19:14 توسط فرام |

پنجم و ششم رفتم سر کار و هفتم جمعه بود.صبح جمعه از خواب که بیدار شدیم خانواده داییم و دو تا از خاله هام و مامان بزرگ و بابابزرگم رسیدن شهرمون.۱۱ نفری بودند.ناهار رفتیم خونه مامان همسری.

آخه خاله همسری می خواست بره.شب اومدیم پیش دایی و خاله هام.هر روز صبح من می رفتم سر کار و عصر که می اومدم خونه خسته بودم.با این حال خوش گذشت.

خاله کوچیکم هم چند روز بعد اومد و یه سری از مهمونا رفتن.بیچاره مامیم داغون شد از مهمانداری.یه شب هم من مجبور شدم با وجود خستگی خاله هام رو شام دعوت کنم.

ساعت نزدیک ۱ شب بود که مهمونا رفتن و من بیهوش شدم.

سیزده بدر هم باز فیلم داشتیم.هم ما می خواستیم با مامان اینا بریم هم داداشم و خانومش.و باز از دست مامان و بابا دلخور شدیم که نگفتن ایندفعه نوبت ماست.

بابا هم دلخور شد که چرا آخرش که داداشم گفت نمیایم ما باهاشون نرفتیم و با ما خداحافظی نکرد.

آخه پدر من اگه دوست داری ما باهاتون بیایم سفر چرا رک به پسرت نمیگی نوبتی هم که باشه شما باید با اتوبوس بیاین؟!

به هر حال ما همینجا با عمه هام رفتیم سیزده و کلی خوش گذشت

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/01/25ساعت 21:38 توسط فرام |

سلام سلام

تیترش مثل سریالاست نه؟

سال 88 رو به همه دوستهای گلم تبریک میگم.از خدا سال خوب و پرباری رو برای همتون می خوام.امیدوارم همممون تو این سال به هر چیزی دلمون می خواد و به صلاحمونه برسیم.بگید آمین.

انشای تعطیلات عیدم رو البته با تاخیر می نویسم:

روز های قبل از عید همه یا تو بازار بودن  یا مشغول خونه تکونی.من امسال تو بازار غایب بودم و به جاش تو مطب های شهرمون پلاس بودم.البته خدا رو شکر مریض نبودم دنبال آزمایشات استخدامی بودم.

روز بیست و هفتم از محل کار قبلی اومدم بیرون. چون دیگه بهم مرخصی نمی دادن با مسئول بخشمون خداحافظی کردم و ساعت 11 اومدم بیرون و به مسئولمون گفتم به رییس بگه که من بعد از عید میام واسه تسویه حساب.

متاسفانه اون روز صبح کارم انجام نشد و من اون شب در حالی رفتم پیش دکتر معتمد سازمان جدید که نه جواب آزمایش سل رو داشتم نه تیرویید و نه سونوگرافی .دکتر گفت نباید دکتر داخلی بجای دکتر کلیه و مجاری امضا می کرده و من و جوجو رفتیم دنبال دکتر مجاری ادرار و بعد از کلی معطلی سومین دکتری که یافتیدیم برگه ام رو امضا کرد.

خوشبختانه  دکتر معتمد به آزمایشات گیر نداد(البته از قانون جذب استفاده کرده بودم)و من صبح روز 28 اسفند رفتم و جواب آزمایش تیروییدم رو گرفتم و برگه عدم نیاز به تست سل رو هم از مرکز بهداشت گرفتم و همه رو بردم علوم پزشکی و تاییدیه گرفتم.

سه تا ضامن اداری هم باید من رو تایید می کردن که واسه اون هم رفتم اداره چند تا از اقوام و فرمها رو تایید کردم و ساعت 12 رسیدم به اداره.

مدارک رو تحویل دادم و از اونجا هم رفتم محضر و تعهد دادم و زنگ زدم جوجو کارت ملیم رو که تو کیفش بود واسم اورد و با هم برگشتیم اداره و من قبل از ساعت اداری مدارکم تکمیل شد (جذب کرده بودم) و به من گفتند باید از 5 فروردین شروع به کار کنی.خواستم از چهاردهم حکمم رو بزنن ولی موافقت نشد.رفتیم خونه و ماهی گلی هم  خریدیم.خودم با تور از تو آکواریم گرفتمشون.دو تا ماهی با دمهای خوکچل.

مامان و بابام  و داداش کوچیکم می خواستن عید برن شیراز.من و جوجو هنوز دودل بودیم باهاشون بریم.من عصر بیست و هشتم رفتم آرایشگاه واسه اصلاح و ابرو.امسال به موهام استراحت دادم .آخه دیگه مش نمی خواستم .خیلی تکراری میشد.رنگ هم که مشکی بهم از هر رنگی که تا حالا زدم بیشتر میاد.واسه همین رنگ هم نکردم.فقط چتری هام رو کوتاه کردم.

ساعت 1 شب برگشتیم خونه(با مامانم).جوجو بیدار بود .گفت خوشکل شدم.کلی بوس بوسی کردیم.جوجو سبزه وسماق و سنجد خریده بود. تا دیر وقت بیدار بودیم و من هفت سین چیدم.جوجو می گفت عطار بهش گفته این سنجد ها واسه خوردن خوب نیست چرا زیاد میخری ؟اونم گفته بود خانم واسه تزیین میخواد و خانما پرسیده بودن میخواد چی کار کنه و اون توضیح داده بود که جام رو خوابیده میزاره تو سفره و سنجد از توش میریزه بیرون.جوجو اینا رو با یه لحن بامزه واسم تعریف می کرد و کلی خندیدیم(مثل اوا ها)

تصمیم گرفتیم بریم شیراز و چمدونمون رو هم همون نصفه شبی آماده کردم .البته به مامیم گفته بودم احتمالا میایم.

صبح 29 ام مامانم زنگ زد و گفت داداشم و خانمش هم که قبلا گفته بودن نمیان تصمیمشون عوض شده  و میخوان بیان.داداشم گفته بود خانمم حالش خوب نیست با ماشین بیاد و داداشم و بابا با اتوبوس.آخه فقط ماشین بابا بود و ما 7 نفر بودیم.جوجوی گلم  قبول نکرد و گفت زشته بابا با اتوبوس بره بیا من و تو با اتوبوس بریم.

خلاصه به همین راحتی برنامه ما رو به هم ریختن و جای ما روگرفتن.ما زودتر رسیدیم و رفتیم خونه یکی از فامیلامون.اونا وقتی رسیدن عروس جانمان(موقع خوندن دندوناتون رو فشار بدید  تا لحنتون خواهرشوهرانه بشه) خیلی قشنگ گفت ببخشید جاتون رو گرفتیم.منم تحویلش نگرفتم و فقط گفتم خواهش می کنم.

صبح روز سی ام من و جوجو رفتیم بازار.جوجو میخواست شلوار بخره .من یه ست 3 تکه لباس توخونه و یه شلوار تو خونه هم به خریدهام اضافه شد که اینا رو سفارش داده بودم واسم بخرن. 3 تا تی شرت نو هم داشتم ودیگه چیزی لازم نداشتم.

باز من و جوجو بحثمون شد.آخه 12 ظهر بود و جوجو می خواست تو بازار باشه و خرید کنه ولی من دلم می خواست زودتر برم خونه و ناهار بخورم و حموم  کنم و واسه سال تحویل آماده شم.کلی رو اعصاب هم را رفتیم.

خلاصه موقع سال تحویل من داشتم آرایش می کردم  و جوجو تو حموم داشت ریشش رو میزد.من دعای سال تحویل رو بلند خوندم و از اتاق  پریدم  بیرون و رفتم در حموم و جوجو رو بوسیدم.جوجوم خوشحال بود و با خنده گفت کل سال باید ریشم رو بزنم.رفتیم و با بقیه روبوسی کردیم.همه فامیل اونجا بودن.کلی عکس گرفتیم.شبش هم رفتیم باغ ارم و خوش گذشت.

یکم فروردین باز من و جوجو رفتیم بازار ولی همه جا تعطیل بود.فقط یه کوله و واسه جوجو یه کفش تابستونه خریدیم.شبش هم باغ تولد شوهر خالم دعوت بودیم.خیلی خیلی خوش گدشت.کلی نی ناش ناش کردیم.

شب رفتیم خونه دختر خالم و تا فردا عصر خونشون موندیم.با دختر خالم ناهار شوید لوبیا با گوشت پزیدیم که عالی شده بود.واسه شام هم با بقیه فامیل قرار گداشتیم رستوران سنتی رفتیم و من و جوجوم کباب بره زدیم تو رگ با مخلفات.این از روز سوم.

چهارم هم باغ دایی جان مهمون بودیم و جوجه کباب خوردیم و بعد از ناهار با مامان اینا برگشتیم شهرمون.داداشم و خانمش هم روز قبل برگشته بودن(آخه مادر خانم و برادر خانمش داشتن میومدن خونه مامانم اینا) و فکر کنم خانمش حالش خوب شده بود و می تنست تو اتوبوس بشینه!

پنجم هم رفتم سر کار جدید و رسما کارمند دولت شدم.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/01/25ساعت 21:9 توسط فرام |

جمعه هفته پیش امتحان داشتم و با چند تا از همکارا رفتیم و امتحان دادیم.بد نبود فکر کنم قبول شم آخه به پیشنهاد خانم خونه از قانون جذب استفاده کردم.

ظهر جمعه با مامانم و خاله ام رفتیم بیرون و ناهار جوجه زدیم تو رگ.آقای همسر که ازفوتبال اومده بود خسته بود و باهامون نیومد و مجبور شد گرسنگی بکشه تا ما بریم و برگردیم. البته کلی غرغر کرد که من بهش گفتم اگه ناراحتی منم نمیرم.

گفت چرا اینقدر دیر میرید بیرون وبیرون گرمه و گرد و خاکه و ...

البته دیر رفتیم (ساعت 30/2) ولی هوا خوب بود.

خلاصه من رفتم وغدای شوشو رو هم اوردم خونه.آخه این پارکه نزدیک خونمونه و بعد از غدا با بابا برگشتیم خونه.تو راه از اخلاق خوب آقامون رو جذب کردم!اومدم دیدم همسری خوابه .ساعت 4 بود.همسری بیدار شد و اخلاقشم خوب بود.ناهارشو گرم کردم خورد.اخلاقشم خوب بود.من که دیگه به قانون جذب ایمان اوردم 

 شبش هم که خالم و دخترخالم روا واسه شام دعوت کرده بودم.

از شنبه همش دنبال دکتر و آزمایشگاه بودم واسه استخدامی.

سه شنبه رو به خودم استراحت دادم و نرفتم سرکار.امروز هم آف بود و حالشو بردیم.صبح با جوجو عشقولانه بودیم و کلی منو بغل کرد.من هميشه ميگم كه بغل شوشو بهترين جاي دنياست جوجو رفت سرکار و من در راستای پیشرفت پروژه خرید عید روانه بازار شدم.

ساعت ۱۲ به جوجو زنگ زدم که بیاد آخه جیوردانو و هنگ تن حراج بود.شوشو از جیوردانو یه تی شرت خرید ۱۹۵۰۰.خیلی خوشکله و جنسش خوبه.

از هنگ تن هم یه تی شرت آستین بلند و یه آستین کوتاه واسه همسری و یه بلوز واسه من خریدیم.

یه کاپشن هم خریدم  چون حسابی تخفیف خورده بود.

چند روز پیش هم یه کفش اسپورت و یه شلوار جین خریده بودم.ماه قبل واسه من و همسری یکی یه ست لباس توخونه ای و واسه خودم یه مانتو جینگیلی خریدیم.

البته فکر کنم این تب خریدم حالا حالا ها ادامه داره.

واسه خونه یه گلدون بلند و یه کوتاه -یه تنگ ماهی -یه دست جام و یه جفت سس خوری و یه ظرف سیلیکنی واسه کیک و ژله خریداری نمودم. خب چیه ما اولین ساله که تو خونه خودمونیم و اینا لازم بود

اینم آدرس وب جدیدم :    http://Zaneirooni.persianblog.ir  

 

نوشته شده در جمعه 1387/12/23ساعت 0:42 توسط فرام |

الان تو کافی نتم.واسه ثبت نام استخدامی یه شرکت نیاز به پرینتر و اسکنر داشتم اومدم اینجا

از خونه و شرکت بلاگفا رو نمیتونم باز کنم ولی وبلاگ همه دوست جونام رو می خونم.البته کامنت نمی تونم براشون بزارم.لطفا ناراحت نشید

این چند روز خوش گذشت.من و شوشو و مامان و بابا و داداشم سه شنبه صبح رفتیم شهر مادری.شب اول شام رفتیم یه فست فودی که من می دوستمش.

چهارشنبه با مامی و بابا رفتیم بازار.شبش هم خونه دخترخالم که خیلی خیلی گله مهمون بودیم.شب هم خونشون موندیم.فرداش بازم مهمونی بازی بود

کلی ددر رفتیم.پنج شنبه شب با شوشو می خواستیم دوتایی بریم بیرون که یه دخترخاله دیگه ام و شوهرش هم با ما اومدن.خواهرشم بعد به ما ملحق شد(دخترخاله دیگم).ذرت مکزیکی و پاستیل ویار داشتم که رفع شد.

چقدر بده با شوشو خرید رفتن.همش غر میزد که چرا منو ول می کنی.اصلا نمیذاشت یه مغازه ببینم

چون قرار بود اون خرید کنه.

تو یه مغازه ای من و دخترخالم داشتیم کفشهای آقاهه رو مسخره می کردیم و می خندیدیم وقتی اومدیم بیرون شوشو دعوام کرد و گفت جلوی خودش چرا این کارو می کنی؟!

خلاصه اینکه این ۴ روز واقعا دوری از کار خوب بود.ولی هیچ جا خونه نمیشه.

دیشب هم که با همسری کلی عشقولانه بودیم و از این حرفا...

 

نوشته شده در شنبه 1387/12/10ساعت 21:8 توسط فرام |

اصلا از خونه و شرکت به وبلاگم دسترسی نداشتم

یک هفته تمام با جوجو جنگ و  دعوا داشتیم.هوای خونمون حسابی ابری و بارونی بود.سر اینکه من در مقابل خوانوادم نمیتونم نه بگم.جوجو خان هم با خشانت تمام سعی کرد اینو بهم بفهمونه

دوباره بهم توهین کرد.این دفعه واسه آشتی هم پیش قدم نشد.باهاش حرف زدم و چند بار قهر و آشتی کردیم.

دیگه خودش خسته شد و منت کشید و آشتی کردیم.من هم سعی می کنم یاد بگیرم نه بگم.جوجو هم باید یاد بگیره تو عصبانیت توهین نکنه.کی خدا میدونه

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/05ساعت 23:7 توسط فرام |

این پست یکشنبه 27 بهمن بوده حالا می فرستم

الان من تو اتاقم و جوجو نشسته پای تلویزیون و داره بادوم و گردو می شکنه.قربونش برم الهی جوجوی گل خودمه.

هفته قبل دوشنبه شب باز هم مهمون داشتیم.پسر عمه ام و خانومش که تازه عقد کردند.دیگه باید کم کم همه فامیل رو دعوت کنیم.حالا دیگه نوبتی هم که باشه نوبت ماست.

چهارشنبه هفته قبل با مامانم رفتیم شهر مادری و همسری عزیزم تنها بود.تو راه خیلی دلم گرفته بود.خیلی بهش عادت کردم.آرامش محیط خونه هم خیلی دوست داشتنیه.همسری هم کلی دلش برام تنگ شده بود.جمعه برگشتیم.خوبی این موقعیتها اینه که قدر همدیگه رو بهتر می دونیم.

دیروز ولنتاین بود.همسری صبح بهم زنگ زد.بعد از خوش و بش کردن ولنتاین رو تبریک گفت و گفت که می خواد برام کادو بخره و چون خودش بهم میگه از خودم ب÷رس چی برام بخری(معنی داشت؟) حالا می خواد ازم بپرسه که کتاب آشپزی رزا رو دوست دارم یا نه؟

منم عاشق کتاب رزا گفتم آره آره و قرار شد همون رو بخره.ظهر که رفتم خونه تا در رو باز کردم دیدم که کتاب رو خوشکل کادو کرده و واسم گل نرگس خریده و یه قلب خوشکلی که کادوی ولنتاین قبلی بود رو گذاشته کنارشون.اول دو تا عکس خوشکل ازشون گرفتم و بعد کادومو باز کردم.متاسفانه کتاب تالیف کبری قیصری یا یه همچین اسمی بود و کتاب رزا منتظمی نبود.

عصر جوجو رفت بیرون منم رفتم کتاب رو عوضش کردم و چند تا کتاب دیگه به جاش برداشتم،واسه جوجو هم یه بسته بیسکوییت شکلاتی خوشکل خریدم و ساندویچ هات داگ هم خریدم و به جوجو اس ام اس دادم که چیزی نخوره و اومدم خونه.با هم شام خوردیم و حرف زدیم.همسری کلی دوستم داشت و عشقولانه اش بالا بود.گفتم چی شده امشب اینقدر دوستم داری؟گفت من همیشه دوستت دارم ولی یه وقتایی آدم بی حوصله است.شبش هم مامان و بابام اومدن خونمون.

امروز عصر هم که از خواب بیدار شدم خیلی کسل و بی حوصله بودم.به همسری گفتم سر به سرم نزار که اصلا حوصله ندارم ولی قربونش برم انقدر نازم رو کشید و بهم حرفای خوکچل خوکچل زد که حالم خوب شد.من ظرف شستم اونم صفحه کابینتها رو تمیز کرد و چای درست کرد.با هم چای و بیسکویت خوردیم و جوجو گفت بیا بشین پیشم یه کم عشقولانه بشیم.

عزیزدلمه.چه خوب بلده حال منو جا بیاره همونطور که خوب بلده حالمو بگیره.

امشب با بابا و مامانم رفتیم بیرون و یه کم گشتیم و بعدش رفتیم دل و جیگر خوردیم.جاتون خالی چسبید.کلا شب خیلی خوبی بود.

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/05ساعت 22:57 توسط فرام
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

faram60

فرام

faram60

http://faram60.blogfa.com

زندگی ما

زندگی ما

زندگی ما

من فرام هستم.27سالمه.
با آقاي همسر در آبان 86 ازدواج كرديم.
ما چند سال با هم دوست بودم و
عاشقانه همديگرو دوست داريم.

زندگی ما

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog